fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

سال نو مبارک

 

در کنار هم بودن .

شاد بودن .

سر بلند بودن .

تندرست بودن .

برای همه شما آرزومندم .

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت۳:٤۳ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

پسرم مانی

 

یک سال پیش زمانی که پسرک به دنیا آمد دغدغه های نوشتن خاطراتش ذهنم را مشغول کرده بود.نوشتن خاطرات از زمانهای خیلی دور زمانی که خودم جوان تر بودم و مثل همین امروز رویای نوشتن را در سر داشتم عادت من بود .چون با نوشتن خاطرات با آن ادبیات دست و پا شکسته ام در خیالاتم مثل امروز  خود را یک نویسنده می پنداشتم .بهر حال حتما شنیده اید که آرزو بر جوانان عیب نیست .اما ظاهرا من همچنان این آرزو را به دنبال خود می کشانم تا ضرب المثل جدیدی را بنام خودم به ثبت برسانم .و یا به رویای دیرینه ام دست یابم و یا آن را مختومه اعلام کنم و دفترش را ببندم .

 

و اما غرض گفتن رویاها و آرزوهای دست یافته و دست نیافته ام نیست . موضوع چیز دیگری است .

 

همان یک سال پیش که فکر نوشتن خاطرات پسرم در دفترچه خاطرات به ذهنم رسید از گوشه کنار و از همین جعبه جادویی که امروز برای من تبدیل به یک دفترچه یادداشت شیک گردیده با خبر شدم که می توان خاطرات این فسقلیها را در چیزی تحت عنوان وبلاگ که بی شباهت با همان دفترچه خاطرات قدیمی نیست نوشت .

 

از آن رو بر آن شدم تا شروع به نوشتن کنم .از آنجایی که در آن زمان سواد کامپیوتری بنده مثل همین امروز بسیار اندک بود به ناچار باید از کسی که آگاه به علوم کامپیوتری و وبلاگی بود کمک می گرفتم .دست به دامان حامد , دوست عزیز و گرامی شدم  و نیمچه وبلاگی را تحت عنوان مانی فرشته کوچولو و با این آدرس http://manivamaman.persianblog.ir/   به زحمت راه اندازی کردم که امروز متوجه می شوم که به همه چیز شبیه بود غیر از وبلاگ و چند پستی هم در آن نوشتم.و بعد از گذشت یک سال که او را در لینکدانی دوستی یافتم و به او سر زدم دیدم که لیلی جان مامان یونا و آرزو جان مامان آرش و بهاریا و ساناز و مژگان جان مامان آندیا به آنجا سر زده اند و محبتهایشان را به ثبت رسانده اند .بدون از آنکه اطلاعی از تعطیلی آنجا داشته باشند .خلاصه بعد از نوشتن چند پست با اعتراض مسیح مبنی بر بی محتوا بودن و بی مزه بودن وبلاگ آنجا را تعطیل کردیم .

 

 

بعد از ماجرای بسته شدن دکه وبلاگ نویسی برای آنکه از وطن دور بودیم و همیشه فرصت مناسبی برای فرستادن عکس به ایران را نداشتیم .اقدام به راه اندازی سایتی تحت عنوان http://www.fotolog.com/masih61hکردیم تا هر روز یک عکس به تاریخ همان روز را روی سایت قرار دهیم تا هم هر روز با تاریخ همان روز عکسی از پسرک داشته باشیم و هم خانواده و دوستان و آشنایان در وطن هر روز عکسی جدید از او ببینند اما بعدا با خبر شدیم که ظاهرا این سایت در ایران فیلتر شده و عکسها قابل دیدن نیست و این شد که ما هر کجا دکه ای راه می انداختیم جهت جمع آوری خاطرات در آنجا بسته می شد .

 

و اینگونه شد که استعداد ما شکوفا نشد و ما هم دیگر به دنبال نوشتن خاطرات نرفتیم.

 

و اما بعد از گذشت یک سال اندی مرتبا ندایی از طرف مژگان عزیز (مادر خوانده پسرکم)و دیگر دوستانم به گوش می رسید .که مریم چه نشسته ای که روزهای زیبای عمر پسرت در حال گذشتن است و به همان سرعت نیز تو همه آنچه را که بعدها تحت عنوان خاطرات نام خواهد گرفت فراموش خواهی کرد و مثل امروزه همه ی ما غبطه خواهی خورد که چرا فلان روز و فلان تاریخ را یادداشت نکردم که امروز در ایام دلتنگی یادی از آن بکنم و در چنته چیزی به عنوان خاطره داشته باشم .

 

خلاصه این بار کمر همت بستم و در عرض کوتاه چند روز اقدام به راه اندازی وبلاگی کردم بنام پسرم مانی با مضمون این آدرس http://www.manipishi.persianblog.ir/و در مدت زمان کوتاهتری مجبور به گذاشتن عکسهایی از مانی از بدو تولد تا امروز و نوشتن جملاتی کوتاه از او شدم .

واما دوستان عزیز بدلیل فرصت کوتاهی که داشتم و حافظه ضعیفی که گاها من را یاری نمی کند نمی توانستم تمام خاطرات مانی را از بدو تولد تا به امروز همه را بنویسم به همین جهت تمامی عکسهایی که از مانی در آرشیو داشتم در پستهای مختلف با ذکر جمله هایی که گاه تاریخ روزی است و گاهی تبریکی و گاه زمان و مکان و رویدادی است نوشته ام که در دو آرشیو بهمن ماه و اسفند ماه موجود است .و چیزی قریب به سی و پنچ پست است.که امیدوارم کم و کاستیهای آن را ببخشید.

ولی از بعد از پایان آخرین پستی که به تاریخ همین امروز هفدهم اسفند ماه گذاشته ام سعی من بر این است که هر روزه به غیر از ایامی که یا در سفر هستم و یا به کامپیوتر دست رسی ندارم خاطرات روزانه او را بنویسم .

در ضمن از دوستانی که لطف می کنند و نوشته ای تحت عنوان یادگاری در قسمت نظرات می نویسند .لطفا استثنا یادگاریتان را در قسمت نظرات همان پست دلخواه تان بنویسید و نه در پایان آخرین پست.

 تذکر :از این به بعد این وبلاگ به قول فسقلیها مربوط به آدم بزرگهاست و هیچگونه یادداشتی نه من از بچه ها می نویسم و نه شما دوست عزیز و همینطور وبلاگ مانی هم فقط مربوط به دنیای شیرین و پاک بچه هااست و در آنجا هم هیچ یادداشتی از دنیای آلوده آدم بزرگها باز هم نه من می نویسم و نه شما دوست گرامی و از همین رو است که میبینید من تمامی آدرسهایی را که از آن این فرشته های کوچک داشتم از این وبلاگ به وبلاگ مانی منتقل کرده ام و هیچ دوست عزیزی که موضوع وبلاگش فرشته های کوچولو نیستن برای تبلیغات لینکم کن تا لینکت کنم به آنجا سر نزند چون با عرض پوزش نتنها لینکت نمی کنم بلکه یادداشت شما را پاک خواهم کرد در ضمن من تنها کسانی را لینک می کنم و در گوشه وبلاگم قرار میدهم که قرار است همیشه به آنها سر بزنم و برای زینت صفحه وبلاگم نیستند.با احترام و تشکر نویسنده وبلاگ مریم .

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

    

والنتین.روز عشق.روز قلبها.Alla hjärtans dag.

 

دوستی طی نامه ای از این حقیر خواسته بودند که از این روز زیبا و در عین حال بزرگ بنویسم .هر چند که خودم هم بی باده مست بودم  و مرتبا ندایی مرا به نوشتن این روز فرا می خواند و تنها دلیل ننوشتنم این بود که زحمت نوشتن این روز بزرگ را بسیاری از دوستان کشیده بودند و انجام اعمال این مراسم بزرگ و باشکوه را در حد بضاعت اندکم طی یک فقره شراب شیراز و چند شاخه گل رز و لاله که هر کدام دارای معانی خاصی هستند در خفا به سرانجام رسانده بودم .باشد که مقبول بیافتد.

 

برای تو برای او برای آنها و یا برای همه مفهوم این روز شاید یک شاخه گل رز قرمز رنگ باشد و یا شکلاتی با رنگ قرمز با شکلی از قلب باشد و یا یک خرس عروسکی که در دستانش یک گل رز قرار دارد و یا عروسک قرمز رنگی که معنا و شکل آن عروسک اصلا مهم نیست و فقط بدلیل رنگ قرمزش و سینه چاک خورده او از فرط عاشقیت که قلبش به بیرون پریده و یا یک قلب قرمز رنگ بزرگ که تیر رها شده از کمان او را مجروح کرده  و اصلا متوجه مفهوم او نمی شوم که اگر روز عشق و عاشقیت است پس این تیر و این قلب چاک خورده چیست ?

 

بهر حال این روز در واقع روز عشقی است برای مغازه داران عزیز و سازندگان این همه قلب و محصولات قرمز که همه این تولیدات قرمز رنگشان را فقط در این روز عزیز میتوانند بفروش برسانند و آن روز را با پولهای بدست آورده عشق کنند.

 

بهر حال موضوع بحث اصلا رنگ و نوع هدیه و طریقه دادن و غیره نیست اینها همه نظرات شخصی من است.

 

و اما روز عشق برای من تمام روزها و تک تک لحظاتی است که دو نفر برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تلاش می کنند .برای من روز عشق روزی است که که یک نفر تمام  سختیها را به جان می خرد برای دیدن لبخندی بر لبان طرف مقابل.روز عشق برای من روزی است که دو نفر صادقانه یکدیگر را می پذیرند . این روز برای من همان روزی است که هیچ دروغ و ریایی بینمان نیست . این روز برای من روزی است که دو نفر پا به پای یکدیگر زحمت می کشند و قدر زحمات یکدیگر را میدانند .

 

و در نهایت این روز برای من همه روزهایی است که همسرم از فرط خستگی ناشی از یک روز کار و تلاش (برای ما) به خانه بر می گردد و من مشتاقانه در انتظار او هستم و وقتی که او را در بغل میگیرم چهره خسته و بی جان او نشانه عشق او به( ما )زندگی است.روز عشق برای من روزهایی است که او در خانه تنها میماند تا من و پسرک برای دیدن وطن و عزیزانمان به ایران سفر کنیم .این روز تمام روزهایی است که من باردار بودم و تاب و توان هیچ کاری را نداشتم و حتی کوچکترین کارهای شخصی من به عهده او بود.این روز شامل تمام روزهایی میشود که او همه زحمت و تلاش و همت خود را به کار بست تا ما امروز در کنار یکدیگر باشیم .

 

و به نظر من روز عشق منحصر به یک روز و یک تاریخ و یک کلمه و یک سال و ....خاص نیست.و معنا و مفهومش در یک قلب قرمز و یک شاخه گل و نمی دانم هزاران چیز قرمز رنگ دیگر نیست.عشق روز و رنگ و ساعت خاصی ندارد. شاید آن یک روز گوشزدی است برای آنهایی که هیچ روز عشق دیگری ندارند .

 

و برای من همه روزهای زیبای زندگی ام است که در کنار همسرم و پسرم بسر می برم .همه روزهایی که یکدیگر را می فهمیم .همه روزهایی که با هم میخندیم . همه روزهایی که از فرط شادی با هم اشک شوق میریزیم.همه روزهایی که با باز شدن در خانه به پیشواز او میرویم و او را در بغل میگیرم .

 

همه روزهای با او بودن برای من عشق است و همه این عشق و این روزها با او متولد شد .و همان والنتین عزیز کسی نیست به جز همسرم که این روزهای زیبا را برایم به ارمغان آورد.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ساعت٥:٥٠ ‎ب.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

 با صدای یک زنگ

 

از شما چه پنهان چند وقتی بود که شدیدا دلتنگ بودم دلتنگ خاطرات وطنی دلتنگ روزهایی که گذشت و رنگ لعابی موافق تر با طبیعت داشت و امروز از آن خاطرات تنها عکسهایی منتاژ نشده و تعدادی فیلمهای کوتاه چند دقیقه ای و یا چند ثانیه ای که همه و همه محصول مشترکی  است ساخته و پرداخته ذهن و عقل و مغز و روح و روان به کارگردانی احساس و عشق و عاطفه که در ذهنم به یادگار مانده است .

 

در گیر و دار همین احساس دلتنگی بدنبال سنگ صبوری بودم تا بگونه ای سر صحبت را باز کنم و خاطرات گذشته ام را از نو باز سازی کنم .

 

اینقدر دلتنگ بودم و نیاز به گفتن داشتم که چگونگی فضای گفتگو اصلا برایم مهم نبود .مهم نبود که پشت یک میز  ساده بنشینم با یک لیوان چای داغ یا در کافه ای شیک باشم با یک لیوان قهوه اصیل همراه با طعم و بوی مناسب .مهم برایم گفتن خاطراتم بود .مهم مرور و بازساری دلتنگیهایم بود. 

 

خوشبختانه فرصتی دست داد و زمان و مکانی مهیا شد و سنگ صبوری آشنا پیدا شد که خود شاهد خاطرات و دلتنگیهایم بود .که با او به صحبت بنشینم و از خاطرات تلخ و شیرین گذشته با او بگویم .

 

بر خلاف آنچه که تصور میکردم و انتظارش را داشتم یک محیط کاملا مناسب برای گپ و گفتگوی مادر و فرزندی برای گفتن خاطرات و دلتنگیها بوجود آمد فضا و محیط و نور همه و همه چنان بود که انگار همه آن خاطرات همین دیروز بود .

 

در حالی که مثل گذشته ها سرم را روی پاهای مادر قرار دادم   از او خواستم که مثل گذشته ها با نوک انگشتانش موهایم را نوازش کند آرام آرام و منمن کنان شروع به گفتن دلتنگیهام کردم.

 

 

مادر با وجود اینکه دارای یک تخت سفید بزرگ از نوع دونفره هستم که شبها میتوانم براحتی روی آن بچرخم و از آن به پائین پرت نشوم ولی هنوز دلتنگ آن تخت سفید کوچک بچگیهایم با نردهای بلندش هستم که هر روز برای بیرون آمدن از آن باید از شما کمک میگرفتم.مادر یادتون هست?

 

مادر با وجود هزاران دوستی که دارم از انواع مختلف با رنگها و نژادها و زبانهای گوناگون که هزاران راه و روش و مطلب و مد و شیوه عشوه آمدن و پز دادن و ارزان خریدن و گران فروختن و امروز سلام و فردا روز دگر هیچ.به من آموخته اند. اما مادر هنوز دلتنگ سمیه و ماهزاده و پروانه همکلاسیها و دوستان زمان دبستانم هستم که با صداقت روستائیشان هر چه صفا و صمیمیت و سادگی بود به من آموختند .که امروز اگر ذره ای از آن سادگی و صمیمیت در وجودم باشد همه و همه یادگاری از آن دوستهای قدیمی است .

 

مادر با وجود اینکه امروز خانه شما از هر طرف به یک نانوائی راه دارد و هنگامی که آدم از کنار هر کدام از این نانوائیها عبور میکند طعم و بوی هر کدام از نانها اشتهای هر رهگذری را باز میکند و تازگی و داغی هر کدام از آنها در هیچ کجای دیگر دنیا یافت نمی شود حتی در این غربت با هزاران فروشگاه و سوپر مارکت و غیره حتی یک نانوائی و یک نان داغ وجود ندارد.ولی مادر من هنوز دلتنگ نانهای محلی مادر نگهدار آن زن جوان روستایی هستم که تقدیر همسرش را خیلی زود از او گرفته بود و او برای امرار معاش خود و خانواده اش مجبور به پختن نانهای (تنک )محلی بود .که هر روز بعداظهر روی سبد گرد حصیری آنها را روی سر می گذاشت و خانه به خانه راه می پیمود تا با فروش آنها یک روز دیگر شکم خانواده اش را سیر کند.و ما هم یکی از آن خانه هایی بودیم که با خرید حاصل دسترنج او نیاز مصرف نان خانه را بر طرف میکردیم.

 

مادر دلتنگ مینی بوس حاجی آقا پیر مرد زحمت کشی هستم که هر روزه برای ایاب و ذهاب معلمین سختی راه شیراز به روستا را به جان می خرید و من تا رسیدن به مقصد طول راه را باگفتگو و گاهی شیطنت با همکاران پدر میگذراندم به همین دلیل هیچ گاه سختی و سرمای راه را احساس نکردم .

 

مادر دلتنگ خانه قدیمی مادربزرگ هستم با پنج دریهای بزرگش و پستوهای پر از یادگاری پدر بزرگ .سفره قرمز رنگ هفت سین مادر بزرگ با گلهای طرمه اش که یادگاری اولین شیرینی زندگیش با پدر بزرگ بود.دلتنگ باغچه کوچکش با درختهای بزرگ پرتقال و نارنگی و انجیرش هستم .دلتنگ سفره نهار سال نو مادر بزرگ هستم با آن همه تنوع و برکت و سلیقه و لطف و صفایی که در آن بود و آن همه آدم که سر آن سفره می نشستند که هر کدام از آن آدمها خود به تنهایی دلتنگی بزرگی هستند.

 

مادر دلتنگ تابستانها و باز کردن پنجره اتاقم هستم به امید آنکه نسیمی خنک دزدکی و مهربانانه وارد اتاقم شود و نرم نرمک صورتم را نوازش دهد و در همین میانه نسیم مهربان دزدکی صدای شادی و حلهله عروسی همسایه کوچه پشتی را با خود به اطاقم بیاورد و من را تا خود صبح غرق در شادی و رویا کند.

 

مادر دلتنگ دوران دبیرستانم هستم .دلتنگ کوچه پر از درخت مدرسه دلتنگ درختان صبوری که سالها راز دخترکان این کوچه را در قلب تنو مندش نگه داشته بود.دلتنگ بابای مدرسه هستم که با آن ساعت قدیمی اش زمان دیر رسیدنم به مدرسه را نشان می داد .دلتنگ ساندویچهای کالباس دست ساز بابای مدرسه با طعمی که نامش را فقط خود او می دانست و با آن نام و طعم در هیچ کجای دنیا چنین ساندویچی وجود ندارد.دلتنگ معلم ریاضی ام هستم که با آن همه ابهتی که داشت هرگز دوستش نداشتم .دلتنگ نشستن روی صندلی حیاط مدرسه در میانه پائیز هستم برای ذخیره کردن کمی آفتاب پائیزی.

 

در میانه های گفتن یکی یکی دلتنگیهایم بودم و از دراز کشیدن روی پاهای مادر و از نوازشی که موهایم را هر لحظه به سمتی می کشاند غرق در شادی بودم که به یکباره با صدای زنگ تلفن کاخ دلتنگیها و خاطراتم فرو پاشید و من از خواب پریدم.

 

کور مال کور مال در حال خواب و بیداری تلفن را برداشتم با صدایی خواب آلود به مانند صدای همین خوانندهای لوله ای خوان گفتم الو....

 

مادر ضمن یادآوری ساعت و اشاره به اینکه میانه روز است با صدایی متعجب از من پرسید خواب بودی?

 

با همان صدای لوله ای پاسخ دادم نه مادر در حالی که سرم را روی پاهای شما قرار داده بودم در حال گفتن دلتنگیهایم بودم .

 

 کمی به خودم آمدم و متوجه شدم که چقدر دلتنگ همین صدایی هستم که هر روز دارم از پشت این سیمها میشنوم و توان بغل کردن و لمس کردن و بوئیدن او را ندارم.

 

مادر پرسید دلتنگ چه چیزی هستی?

آب دهنم را خوردم و با صدایی که حالا کمی واضح تر شده بود پاسخ دادم :

 

مادر دلتنگ شما و دلتنگیهایتان هستم.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ساعت٢:٢٩ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

٢ سال گذشت

 

سی ام دی ماه 1385هجری قمری ساعت 7 شب فرودگاه شهید دستغیب شیراز :لحظه خداحافظی و جدایی از عزیزانم. لحظه خداحافظی از زادگاهم .لحظه مرگ خاطراتم .لحظه جدایی از کوچه پس کوچه های شهرم .همه و همه را همانجا خاک کردم و بر روی سنگش حک کردم خداحافظ وطنم .خداحافظ شهر من. خداحافظ 25 سال خاطرات جوانی من.و عزیزانم را که نیمی از عمرم در کنار آنها بودم ناجوانمردانه رها کردم .

 

پدرم . مادرم .و تنها همدم بچگیم و بازیهایم داداشی عزیزم . در حالی که با دیدن چهره پر از اشک آنها و یادآوری همه لحظات با آنها بودن تمام وجودم در حال شعله ور شدن بود یکی یکی آنها  را در بغل گرفتم و در حالی که بدنم مانند یک میت سرد بود با بوسه های که نمی دانستم به نشانه خداحافظی است یا تقدیر و تشکری است  از سالها زحمت آنها و یا نمی دانم و یا نمی دانم .......

 

من و کودک درونم آنها را  به قصد پایتخت  ترک میکنیم بعد از یک ساعت سفر هوایی مهماندار هواپیما ضمن داشتن آرزوی سفری خوب برای مسافرین و اعلام درجه حرارت پایتخت رسیدنمان را به مقصد اطلاع می دهد از صدای هیاهوی مسافرین به خودم میام و اشکهام را پاک میکنم.ساعت 8:30 شب به وقت پایتخت است. در سالن انتظار فرودگاه مادر همسرم و معصوم منتظرم هستند .مادر با گرفتن اجازه از مامور فرودگاه از سالن انتظار عبور کرده و برای کمک کردن به من به قسمت تحویل بار می آید با دیدنش کمی آرام می شوم وسایلم را تحویل میگیرم و بعد از گفتگویی کوتاه فرودگاه را به قصد خانه پسر خاله همسرم ترک میکنیم قرار است شب را منزل آنها باشیم چون خانه آنها به فرودگاه مهرآباد نزدیک تر است .

 

شب را در کنار خانواده همسرم که چند نفری هم برای دیدن و بدرقه من و کودک درونم قدم رنجه کرده اند و از کرج آمده اند میگذرانیم .شب بعد از گپ و گفتگوهای زنانه که بیشترین موضوع در مورد کودک درونم میباشد شامی را که مریم جان زحمت کشیده اند طبق میل و ویار من آماده کرده اند در کنار یکدیگر می خوریم و سعی میکنیم که هر چه زودتر بخوابیم .آن شب من و کودک درونم تا لحظه رفتن به فرودگاه نخوابیدیم.

 

بالاخره ساعت موعود فرا رسید ساعت 4 بامداد یکم بهمن ماه 1385 هجری قمری .لحظه ترک وطن به قصد ینگه دنیا .

 

بعد از خوردن چند لقمه ای صبحانه برای سلامتی کودک درونم که مبادا گرسنه بماند.بعد از خداحافظی و در آغوش گرفتنها و بوسهایی از نوع یک خداحافظی طولانی .وسایل سفر ینگه دنیایی را درون ماشینی که از شب قبل سفارشش را داده بودیم و صبح ده باری مجبور به یاد آوری شدیم می گذاریم و به همراه مادر همسرم و عمه ی کودک درونم که برای بدرقه ما سختی و نا همواری جاده چالوس را به جان خریده بود راهی فرودگاه مهر آباد شدیم .سالن فرودگاه مملو از مسافرین سراسر ینگه دنیا بود چهرها همه خسته و خواب آلود اما من نه خسته هستم و نه خواب آلود پر از دلتنگی ام .پر از اضطراب .پر از دلهره .پر از بغز فرو برده .پر از اشکهای نریخته .

 

مرتب به این طرف و آن طرف نگاه میکنم به چهره ها به اینکه چرا هیچ کس مضطرب نیست چرا هیچ کس دلتنگ نیست .در به در به دنبال بهانه ای برای گریه کردن هستم . ناگهان خانواده ای را می بینم که چند نفری جلو تر از من ایستاده اند و بستگانشان را در آغوش گرفته اند و زار زار گریه می کنند . با دیدن آنها ناگهان بی اختیار اشکهایم شروع به باریدن می کند .سعی میکنم به پشت سرم نگاه نکنم که مادر همسرم و عمه ی کودک درونم متوجه بارش اشکهایم نشوند.هر یک نفر که به جلو  میرود  من همچنان که اشکهایم در حال باریدن است سخت در حال اندیشیدنم .اندیشه ای که لحظه ای مرا رها نمی کند .اندیشیدن به ینگه دنیایی که قرار است قدم به او بگذارم .به سرنوشت نامعلوم و نامفهومی که در انتظارم است .به خانه ای که قرار است در آن زندگی کنم . به همسرم که قرار است عمری را با او سر کنم و هیچ تجربه زندگی مشترک با او را ندارم . به کودک درونم که در اثر یک بوسه زود رس عاشقانه در یک همخوابگی زیبای شبانه در یک شب مهتابی تابستانه بوجود آمده.

 

بعد از خداحافظی از مادر همسرم و عمه کودک درونم و گرفتن سفارشات لازم برای مراقبت از خودم و کودک درونم و همسر ینگه دنیایم از آنها جدا میشوم و به سالن کنترل پاسپورت و نهایتا سوار شدن به هواپیما حرکت میکنم.

 

ساعت 7:45 صبح فرودگاه مهر آباد وطن را به قصد فرودگاه شیک ینگه دنیایی ترک میکنیم .مهماندار هواپیما ضمن گفتن عرض ادب و احترام به ساحت مقدس شهیدان و ضمن داشتن آرزوی سفری خوش برای مسافرین و گفتن درجه حرارت و میزان ارتفاع و مدت زمان پرواز و دادن نام و نشان خلبان و سر مهماندار و نشان دادن همان ماسک اکسیژن قلابی همیشگی که تا حلا جان هیچ کس را نجات نداده و گفتن همه این موارد به دو زبان وطنی و ینگه دنیایی بالاخره هواپیما از خاک وطن بلند میشود .

 

از شدت بی خوابی چند شب گذشته که حسابی خسته مان کرده من و کودک درون از فرط خستگی بیهوش میشویم .یک ساعتی مانده به ینگه دنیا از خواب بلند میشویم .قبل از حمله ور شدن لشکر غم و غصه سعی میکنم خودم را آرام کنم و کمی به خودم برسم سعی میکنم به لحظه دیدار من و کودک درونم و همسر ینگه دنیاییم فکر کنم .

 

بلاخره مجددا سر مهماندار پشت میکروفن قرار میگیرد و ضمن داشتن آرزویی خوب در حین سفر و گفتن ساعت و درجه حرارت و.........هواپیما در فرودگاه ینگه دنیا به زمین میشینه این بار بر خلاف زمان بر خواستن از وطن پر از شوق دیدنم و پر از بو سیدنم پر از آغوش کشیدنم.

 

بعد از گرفتن اسباب و وسایل زندگی ینگه دنیاییم راهی سالن انتظار می شوم .در میان ازدهام  آغوش کشیدنها و بوسیدنها از نوع کاملا ینگه دنیایی به دنبال همسری با قدی متوسط موهایی کاملا مجعد و عینکی گرد و ساده تر بگویم با تفاوتی بسیار ناچیز به دنبال همسری شبیه عینکی عزیزم در مدرسه موشها میگردم.

 

در گیرو دار پیدا کردن تلفنی هستم که به او زنگ بزنم . که یکدفعه از دور و در میان پراکندگی جمعیت مرا صدا میکند .دوان دوان با شاخه گل رزی که در دست دارد به سراغمان می آید.از دیدن کودک درونم متعجب و هیجان زده است و صد البته میدانم که مثل من نگران .بعد از بوسیدن و بوئدن و آغوش کشیدن و کمی گفتگو اندر احوالات یکدیگر راهی منزلی شدیم که او هم چون ما منتظر دیدن ما است .

 

بیش از این سخن را طولانی نکنم تا مبادا از حوصله کسی خارج شود .و اما امروز 2 سال است که که ما در کنار یکدیگر هستیم و امروز آن کودک درونم تبدیل به پسرک بیست و یک ماه ای گردیده که دیگر نگران به دنیا آمدنش نیستم خوشبختانه طبق لطفی که به من شده پسرکم که امروز دیگر دارای نامی است در کمال صحت و سلامتی است .و روز به روز شاهد پیشرفتش هستم .که انشاا...بعدا مفصلا شرح حالش را خواهم گفت .و همسرم که خود خدائی است و دنیایی را به من هدیه داده که باور کردنش هنوز برایم مشکل است که گفتن شرح حال و توصیف خوبیهایش شاید که در هزاران پست هم نگنجد و زندگیم که شرح آن شاید در گنجینه های شعر شاعران باشد و وطنم و خانواده ام که در کمال سلامت هستند و هر از چند گاهی که زمان اجازه دهد و جیبمان عنایتی کند به دیدنشان میروم .و نهایتا زندگیم بدون غربتش به شیرینی یک سیب سرخ است و غمم جزء دوری عزیزانم و سلامتی آنها چیز دیگری نیست.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱ساعت۱:٥٤ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

به این روز چه روزی مشه گفت?

 

صبح که از خواب بیدار میشوم ابتدا :

یک مکالمه تلفنی از نوع کاملا ناب با ایران که برای خراب کردن تمام روز آدم کافی است: خانه خالت رو که فراموش نکردی که چقدر بزرگ بود .مجبور شدن بفروشن و حالا تو این اوضاع و احوال خراب ضرر کردن و......

پسر خالت تصادف کرده و چند ماهی است که در بیمارستان است و ....

گوجه فرنگی گران شده و در بعضی جاها میگن بیشتر از 3000 تومان رسیده.

فلان همسایه پاهایش شکسته و نمی تونه خرج خانواده اش را بده و ..

هر چقدر دکتر میرم معلوم نیست که چه مشکلی دارم  میگن شاید فلان و فلان باشد.

چند ماه دیگه عید است ,مردم پول ندارند شکمشون رو سیر کنن کدوم عید ?کدوم سفره هفت سین ?اقتصاد دنیا بهم ریخته و...

 

بعد از مکالمه تلفنی به امید خبرهای بهتری کامپیوتر را روشن میکنم صفحه اول :

بی بی سی:رشد این قدر درصدی تورم در ایران .

بی بی سی:مرگ و میر کودکان در چین بدلیل شیر خشکهای مسموم.

بی بی سی:مرگ هرازان نفر در آفریقا به علت گرسنگی .

بی بی سی  را میبندم تا صفحه ای جدید باز کنم شاید در آنجا اوضاع کمی آرام تر باشد و بشه خبرهای بهتری را خوند.

روزنامه ای به زبان مردم ینگه دنیایی که در آن هستم را باز میکنم :

DN:رهبر تبهکارهای مقیم ینگه دنیا موسوم به باند یدوس  که هموطنی شریف میباشد که از 15 سالگی جهت آموختن علم ینگه دنیایی به اینجا آمده دستگیر و به 9 سال زندان محکوم شد.

DN:این تعداد کودک افغان در اثر سرمای سخت و نداشتن سرپناه از بین رفتند.

صفحه های مربوط به خبر را میبندم تا کمی آرام شوم  تصمیم می گیرم  تلوزیون را روشن کنم شاید در آنجا اوضاع کمی آرامتر باشد.

 

کانال 1 ینگه دنیایی:فیلمی مستند از بازی کردن بچه ها در کوچه های آفریقا نشان میدهد که چگونه با پلاستیک و کش و طناب وغیره...ساعتها مشغول ساختن یک توپ هستند.

 

کانال 4+ینگه دنیایی:کشته شدن انسانها بوسیله بم اتم و اثرات و عواقب آن و ناکازاکی و هیروشیما را نشان میدهد.

تلوزیون را خاموش میکنم تا بقیه روز را کمی آرامتر بگذرانم و به کارهای روزانه ام برسم و بعدش برای رفتن به مدرسه برای یادگیری زبان ینگه دنیایی آماده می شوم.

 

بعد اظهر سر کلاس زبان ینگه دنیایی حاضر می شوم همکلاسیهایم را که در رنگها و نژادهای مختلف هستند بعد از یکماه تعطیلی میبینم خیلی خوشحال و پر انرژی هستم وسایل مربوط به یادگیری را آماده روی میز قرار میدهم و مشغول پاک کردن عینکم می شوم که یکدفعه رفیدا همکلاسی لبنانیم که 7 ماه بار دار است و کنار من نشسته از من میپرسه که من تلوزیون نگاه میکنم?از او می پرسم چطور مگه ?می پرسه فیلمهای مربوط به غزه را میبینی?در حالی که مغزم در حال انفجار است سعی می کنم آرام باشم . 

از او پرسیدم آیا فامیلی.دوستی و یا کسی را در آنجا داره?جواب داد نه اما آنها هم زبانهای من هستند و هم دین من و تو.

نمی توانستم به او بگویم که همین هم زبان بودن همین هم دین بودن همین آشنا بودن و.............همین و همین بودنها و همین انسان بودن تمام روز مرا بلکه تمام روزگاره مرا خراب کرده من اگر نخوام هم دین و هم زبان و خویشاوند و هم وطن کسی باشم چه کسی را باید ببینم . 

چرا همه بلاها و اتفاقات بد باید از آن همدینها و همزبانها و هموطن ها و هم قاره ای های من باشد .

مگر این مغز مگر این قلب مگر این روز چقدر گنجایش جنگ و گرسنگی و گرانی و مردن و مریضی و آوارگی و........دارد.

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

تولدت مبارک

از اینکه خانه خاله هستم خوشحالم .از شدت خوشحالی   چنان بالاو پائین می پرم که اصلا به فکر نبود مادرم نیستم .فقط در حال خالی کردن عقدهای روزهای  تنهاییم  هستم . در حال بازی کردن در حال خندیدن خندهایی از ته دل که جبران چند ماه تنهایم را بکند . در همین لحظه در خانه باز شد خاله پروانه و خاله زهرا در حالیکه فرشته ای کوچولو  را در رختخوابی سفید با تصاویری از پسر بچه ای در حال انجام دادن کارهای مختلف در بغل گرفته بودن وارد خانه شدن .دوان دوان برای دیدن آنچه که در بغل دارن جلو رفتم و با بلند کردن پاهایم روی نوک  انگشتهایم ایستادم  و اونو تماشا کردم چنان زیبا بود و دوست داشتنی که هرگز صورتش را فراموش نمی کنم . از شدت خوشحالی ساعتها بالای سرش نشستم و تازه آن وقت  متوجه شدم که من صاحب یک داداشی شدم .و امروز بیست و چهار سال از این خاطره میگذرد.و هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم او هنوز برای من همان داداش کوچولوی بیست و چهار سال پیش هست دوستش دارم به اندازه بیست و چهار سال خاطره در کنار هم بودن و این را نوشتم که بهش بگم هنوز هم خیلی دوسش دارم و این دور بودن از یکدیگر ذره ای از دوست داشتنم را کم نکرده .بیست و چهارمین بهار زندگی ات پر از سر بلندی و پیروزی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت٥:۱٤ ‎ب.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

2009

همراه با بهترینها برای شما

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت٤:۱٢ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()