fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

یلدا

هندوانه.انار.آجیل مشکل گشا.شیرینی.بکرائی.و......

هنوز نمیدانم چه حکمتی است که معمولا تمامی شادیها و مناسبتها را با خوراکیها جشن میگیریم? میدانم که حتما جوابم را با ذکر هزاران خاصیت از هر کدام از میوه ها و هزاران مواد غذایی دیگر پاسخ خواهید  داد.اما آیا با خوردن این مواد غذائی در همان روز و یا شب خاص تمامی آن خواصی که باید به بدنمان برسانند خواهند رساند  و از انواع  بلاهای  طبیعی و غیرطبیعی در امان خواهیم ماند و در مابقی روزهای سال خوردن آنها بیفایده و بی خاصیت خواهد بود?و اما این خوردنیها هر ساله بدون هیچ تغیری تکرار خواهند شد .و هر سال پدر طبق معمول آخرین نفری خواهد بود که اقدام به خرید هندوانه میکند و هرسال با آخرین هندوانه ای که در بازار موجود است به منزل باز میگردد و مطمئنا طبق معمول هندوانه سفید خواهد بود و پدر سعی میکند که با پاشیدن شکر آن را شیرین کند و یا وعده هندوانه ای بهتر در سال آینده را خواهد داد . اگر در این شب بلند که بلندی اش را به هزاران چیز تشبیه کرده اند که( به نظر من فقط چند دقیقه ای بیشتر است برای هدر دادن) پدر و امثال پدرها به جای خریدن این همه خوراکی که هر ساله هم تکرار می شود و مطمئنا با نخوردنش در آن شب بخصوص هیچ بلائی از آسمان نازل نخواهد شد فقط با خریدن یک کتاب و خواندنش در این شب طولانی از هدر رفتنش جلوگیری میکرد هم بیادماندنی تر بود و هم پر خاصیت تر و هر سال هم متفاوت خواهد بود . این پیشنهادی است به افرادی امثال پدر که هر ساله شانس خرید بهترینهای یلدا را از دست میدهند اما اگر از آن دسته انسانهای سنت پرست هستید و این شب را برای برآورده شدن حاجات خود با خوردن آجیل مشکل گشا می دانید و با خوردن هندوانه دیگه گرمی نمی کنین و اگر نمی خواهید این شب طولانی را با این همه خوراکیهای پر خاصیت و شب نشینی با دوستان و نزدیکان و برای هدر نرفتن آن چند دقیقه بیشتر که معمولا صرف رسیدگی به امور شخصی دیگران می شود حتما از چند روز قبل مقدمات این شب نشینی طولانی را فراهم کنید. 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٩/۳٠ساعت٢:٥٠ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

  

٢۵آذر روز ملی مادر

سالها از سختیهایت میگذرد نمی خواهم یادآورسختیهایت باشم .سالهاست از شکستت در نبرد با عشق میگذرد نمی خواهم روایت گر نبردت باشم .سالهاست از فداکاریت برای بودن تنها پسرت می گذرد نمی خواهم چگونگی فداکاریت را بگویم چون نمی توانم.سالهاست از کار کردنت میگذرد نمی خواهم خسته نباشید بگویم چون زبانم قادر به بیانش نیست و دستانم یارای نوشتنش را ندارد. سالها از ریختن اشکهایت میگذرد نمی خواهم آنها را جمع کنم چون در این خشکسالی نعمت است.سالهاست از تهرانت میگذرد نمیخواهم  تنهایت را بیادت بیاورم.سالهاست از درد پا نالانی نمی خواهم دویدن هایت را بگویم. چین و چروکهایت سالهاست هستند نمی خواهم برای هزارمین بار تقدسش را یادآوری کنم.سالهاست قلبت با قرصها آشناست نمی خواهم از آشنایش بگویم چون نمی خواهم رازت را بگویم .نمیخواهم از دردها و رنجهایت بگویم .می خواهم از قداستت بگویم .از بزرگیت .ازعزمتت.از مهربانیت.ازبخشندگیت.ازتربیتت.از صفای خانه ات.ومیخواهم با کمال غرور بگویم این روز متعلق به تواست توئی که مطمئنا در قلب بهشت واقعی قرار خواهی داشت و اگر چنین نباشد به عدالتش شک میکنم .این روز متعلق به چون توئی است که سخاوتمندانه همسرم را به من بخشیدی.پاینده باشی تا ما سربلند باشیم.

و تو که نمی دانم چگونه از بزرگیت بنویسم .از کجا شروع کنم و در کجا به پایان برسانم نمیدانم مرگ کدام عزیزت را بگویم و یاد کدامشان را گرامی بدارم .نمیدانم کدامین صبرت را ارج نهم و کدامین معصومیتت را قرب .نمیدانم تو را بزرگ بدانم یا بزرگان را تو بنامم .نمیدانم از مرگ تنها پسرت بگویم و آزمایش شدنت از مرگ دو دختر تازه عروست و صبوریت از مرگ دامادت و گذشتت و یا از مرگ همسرت و تنهایت .ولی میتوانم از ایستادگی و استقامتت بگویم .از خندهای معصومی که نیش خندی به دنیا بیش نیست.از ایمانت که چنان قوی است که میدانی امانتها را بازگرداندی و هراسی نداری جزء غم دلتنگی .ساده و بی آلایش چون خودت بگویم بزرگی .این روز متعلق به بزرگی چون تو است مطمئنم بزرگی تو را با هیچ چیز و در هیچ کجا نمی توان نوشت عمه صغرای عزیز روزت گرامی باد.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٥ساعت٤:۳٢ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 

  

پراکنده

سیاست نمی دانم و نمی نویسم بماند برای آنانی که شیفته مملکت و مملکت داری هستند.نویسندگی نمیدانم و بیشتر برای ارج نهادن و تشکر از نویسندگان نوشتهایشان را میخوانم شاید حقی ادا کرده باشم.کاریکاتوریست و نقاش و دانشمند ووووووو نیستم تنها انسانی هستم همراه با هزاران دلتنگیها . عاشقانها.گذشتهایی پر از بچگی پر از مدرسه رفتنها و عیدها و مامان بازیها و عروس شدنها و.... .خاطرات خوب و بد که تا امروز بدها بیشتر بوده اند .قهرها و آشتیها که آشتیهایش دلنشین تر بوده .شکستها و اگر باشد پیروزی .تقدیرو تشکرها یی که بی نهایتا.غمهای فراوان و شادیهای اندک اما بزرگ .مرگها و تولدها, مرگها را باور ندارم وتولدها که برایم فراموش نشدنی هستند .اشکها و لبخندها که اشکها فراوانند و لبخندهایم انگشت شمار.آشناها و غریبها که بعضا غریبه ها بزرگ وار ترند.دوستیهایی که چه دیر پیوند میخورد و چه زود میشکند.زمانها که  با ارزش و بی ارزش خیلی زود می گذرند.خانواد ه ام چه آنها که دورند و آنهایی که در کنارم هستند.سفر رفتنها ولحظه های جدایی که مطمئنا عمرم را کوتاه میکند. و روز مرگیهایم که شاید برای همه بی ارزش و برای خودم یاداوری ارزشها و غیر ارزشهاست.

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت۳:۱۱ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()
 
معرفی نامه
م.ج هستم.زاده شده در دهمین روز از مرداد ماه 1360.شهر شیراز از مادری خانه دار و پدری فرهنگی چند سالی شبها با صدای زوزه سگها و آسمان صاف خوابیدم و روزها با صدای زنگ ساعت روستائیان( خروس)ازخواب بیدار شدم.بودن در کنارشان سعادتی بود که خیلی زود گذشت.بعد از آن بودن در کنار همشهریانم را تجربه کردم مدرسه رفتم درس خواندم و بیشتر از آنکه از درس چیزی یادم بماند جزئیات آن یادم مانده .درس خواندم که مجبور نشوم در کوچه بشینم و با زنان همسایه سبزی پاک کنم و گپ بزنم این جمله  را معمولا معلم ها میگفتن شاید خبر نداشتن که روزی سبزی خوردکن به وجود میاد و نیازی به در کوچه نشستن نیست.مدرسه را گذراندم .موسیقی خواندم و اما موسیقیدان نیستم.فقط چند سالی سعادت بودن در کنار موسیقیدانان را داشتم .عاشق شدم و عاشقم شدن .آزمودم و آزمودنم .خطا کردم و خطا کردم تا تجربه بدست آوردم راهی که همه همسن وسالهای من باید طی کنن.قسمت شد و عاشق شدم سرنوشتی که به دنبال همه هست انتخابی درست سرنوشتی زیبا همراه با پستی و بلندی های خودش و بالاخره نیمه ناقصمان را کامل کردیم با زیبایی هر چه تمام تر و آنچه که باید به این زیبایی رنگ می داد آمد و همه چیز زیباتر و کامل تر شد.
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٩ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()