fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

تولدت مبارک

از اینکه خانه خاله هستم خوشحالم .از شدت خوشحالی   چنان بالاو پائین می پرم که اصلا به فکر نبود مادرم نیستم .فقط در حال خالی کردن عقدهای روزهای  تنهاییم  هستم . در حال بازی کردن در حال خندیدن خندهایی از ته دل که جبران چند ماه تنهایم را بکند . در همین لحظه در خانه باز شد خاله پروانه و خاله زهرا در حالیکه فرشته ای کوچولو  را در رختخوابی سفید با تصاویری از پسر بچه ای در حال انجام دادن کارهای مختلف در بغل گرفته بودن وارد خانه شدن .دوان دوان برای دیدن آنچه که در بغل دارن جلو رفتم و با بلند کردن پاهایم روی نوک  انگشتهایم ایستادم  و اونو تماشا کردم چنان زیبا بود و دوست داشتنی که هرگز صورتش را فراموش نمی کنم . از شدت خوشحالی ساعتها بالای سرش نشستم و تازه آن وقت  متوجه شدم که من صاحب یک داداشی شدم .و امروز بیست و چهار سال از این خاطره میگذرد.و هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم او هنوز برای من همان داداش کوچولوی بیست و چهار سال پیش هست دوستش دارم به اندازه بیست و چهار سال خاطره در کنار هم بودن و این را نوشتم که بهش بگم هنوز هم خیلی دوسش دارم و این دور بودن از یکدیگر ذره ای از دوست داشتنم را کم نکرده .بیست و چهارمین بهار زندگی ات پر از سر بلندی و پیروزی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت٥:۱٤ ‎ب.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()