fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

به این روز چه روزی مشه گفت?

 

صبح که از خواب بیدار میشوم ابتدا :

یک مکالمه تلفنی از نوع کاملا ناب با ایران که برای خراب کردن تمام روز آدم کافی است: خانه خالت رو که فراموش نکردی که چقدر بزرگ بود .مجبور شدن بفروشن و حالا تو این اوضاع و احوال خراب ضرر کردن و......

پسر خالت تصادف کرده و چند ماهی است که در بیمارستان است و ....

گوجه فرنگی گران شده و در بعضی جاها میگن بیشتر از 3000 تومان رسیده.

فلان همسایه پاهایش شکسته و نمی تونه خرج خانواده اش را بده و ..

هر چقدر دکتر میرم معلوم نیست که چه مشکلی دارم  میگن شاید فلان و فلان باشد.

چند ماه دیگه عید است ,مردم پول ندارند شکمشون رو سیر کنن کدوم عید ?کدوم سفره هفت سین ?اقتصاد دنیا بهم ریخته و...

 

بعد از مکالمه تلفنی به امید خبرهای بهتری کامپیوتر را روشن میکنم صفحه اول :

بی بی سی:رشد این قدر درصدی تورم در ایران .

بی بی سی:مرگ و میر کودکان در چین بدلیل شیر خشکهای مسموم.

بی بی سی:مرگ هرازان نفر در آفریقا به علت گرسنگی .

بی بی سی  را میبندم تا صفحه ای جدید باز کنم شاید در آنجا اوضاع کمی آرام تر باشد و بشه خبرهای بهتری را خوند.

روزنامه ای به زبان مردم ینگه دنیایی که در آن هستم را باز میکنم :

DN:رهبر تبهکارهای مقیم ینگه دنیا موسوم به باند یدوس  که هموطنی شریف میباشد که از 15 سالگی جهت آموختن علم ینگه دنیایی به اینجا آمده دستگیر و به 9 سال زندان محکوم شد.

DN:این تعداد کودک افغان در اثر سرمای سخت و نداشتن سرپناه از بین رفتند.

صفحه های مربوط به خبر را میبندم تا کمی آرام شوم  تصمیم می گیرم  تلوزیون را روشن کنم شاید در آنجا اوضاع کمی آرامتر باشد.

 

کانال 1 ینگه دنیایی:فیلمی مستند از بازی کردن بچه ها در کوچه های آفریقا نشان میدهد که چگونه با پلاستیک و کش و طناب وغیره...ساعتها مشغول ساختن یک توپ هستند.

 

کانال 4+ینگه دنیایی:کشته شدن انسانها بوسیله بم اتم و اثرات و عواقب آن و ناکازاکی و هیروشیما را نشان میدهد.

تلوزیون را خاموش میکنم تا بقیه روز را کمی آرامتر بگذرانم و به کارهای روزانه ام برسم و بعدش برای رفتن به مدرسه برای یادگیری زبان ینگه دنیایی آماده می شوم.

 

بعد اظهر سر کلاس زبان ینگه دنیایی حاضر می شوم همکلاسیهایم را که در رنگها و نژادهای مختلف هستند بعد از یکماه تعطیلی میبینم خیلی خوشحال و پر انرژی هستم وسایل مربوط به یادگیری را آماده روی میز قرار میدهم و مشغول پاک کردن عینکم می شوم که یکدفعه رفیدا همکلاسی لبنانیم که 7 ماه بار دار است و کنار من نشسته از من میپرسه که من تلوزیون نگاه میکنم?از او می پرسم چطور مگه ?می پرسه فیلمهای مربوط به غزه را میبینی?در حالی که مغزم در حال انفجار است سعی می کنم آرام باشم . 

از او پرسیدم آیا فامیلی.دوستی و یا کسی را در آنجا داره?جواب داد نه اما آنها هم زبانهای من هستند و هم دین من و تو.

نمی توانستم به او بگویم که همین هم زبان بودن همین هم دین بودن همین آشنا بودن و.............همین و همین بودنها و همین انسان بودن تمام روز مرا بلکه تمام روزگاره مرا خراب کرده من اگر نخوام هم دین و هم زبان و خویشاوند و هم وطن کسی باشم چه کسی را باید ببینم . 

چرا همه بلاها و اتفاقات بد باید از آن همدینها و همزبانها و هموطن ها و هم قاره ای های من باشد .

مگر این مغز مگر این قلب مگر این روز چقدر گنجایش جنگ و گرسنگی و گرانی و مردن و مریضی و آوارگی و........دارد.

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()