fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

٢ سال گذشت

 

سی ام دی ماه 1385هجری قمری ساعت 7 شب فرودگاه شهید دستغیب شیراز :لحظه خداحافظی و جدایی از عزیزانم. لحظه خداحافظی از زادگاهم .لحظه مرگ خاطراتم .لحظه جدایی از کوچه پس کوچه های شهرم .همه و همه را همانجا خاک کردم و بر روی سنگش حک کردم خداحافظ وطنم .خداحافظ شهر من. خداحافظ 25 سال خاطرات جوانی من.و عزیزانم را که نیمی از عمرم در کنار آنها بودم ناجوانمردانه رها کردم .

 

پدرم . مادرم .و تنها همدم بچگیم و بازیهایم داداشی عزیزم . در حالی که با دیدن چهره پر از اشک آنها و یادآوری همه لحظات با آنها بودن تمام وجودم در حال شعله ور شدن بود یکی یکی آنها  را در بغل گرفتم و در حالی که بدنم مانند یک میت سرد بود با بوسه های که نمی دانستم به نشانه خداحافظی است یا تقدیر و تشکری است  از سالها زحمت آنها و یا نمی دانم و یا نمی دانم .......

 

من و کودک درونم آنها را  به قصد پایتخت  ترک میکنیم بعد از یک ساعت سفر هوایی مهماندار هواپیما ضمن داشتن آرزوی سفری خوب برای مسافرین و اعلام درجه حرارت پایتخت رسیدنمان را به مقصد اطلاع می دهد از صدای هیاهوی مسافرین به خودم میام و اشکهام را پاک میکنم.ساعت 8:30 شب به وقت پایتخت است. در سالن انتظار فرودگاه مادر همسرم و معصوم منتظرم هستند .مادر با گرفتن اجازه از مامور فرودگاه از سالن انتظار عبور کرده و برای کمک کردن به من به قسمت تحویل بار می آید با دیدنش کمی آرام می شوم وسایلم را تحویل میگیرم و بعد از گفتگویی کوتاه فرودگاه را به قصد خانه پسر خاله همسرم ترک میکنیم قرار است شب را منزل آنها باشیم چون خانه آنها به فرودگاه مهرآباد نزدیک تر است .

 

شب را در کنار خانواده همسرم که چند نفری هم برای دیدن و بدرقه من و کودک درونم قدم رنجه کرده اند و از کرج آمده اند میگذرانیم .شب بعد از گپ و گفتگوهای زنانه که بیشترین موضوع در مورد کودک درونم میباشد شامی را که مریم جان زحمت کشیده اند طبق میل و ویار من آماده کرده اند در کنار یکدیگر می خوریم و سعی میکنیم که هر چه زودتر بخوابیم .آن شب من و کودک درونم تا لحظه رفتن به فرودگاه نخوابیدیم.

 

بالاخره ساعت موعود فرا رسید ساعت 4 بامداد یکم بهمن ماه 1385 هجری قمری .لحظه ترک وطن به قصد ینگه دنیا .

 

بعد از خوردن چند لقمه ای صبحانه برای سلامتی کودک درونم که مبادا گرسنه بماند.بعد از خداحافظی و در آغوش گرفتنها و بوسهایی از نوع یک خداحافظی طولانی .وسایل سفر ینگه دنیایی را درون ماشینی که از شب قبل سفارشش را داده بودیم و صبح ده باری مجبور به یاد آوری شدیم می گذاریم و به همراه مادر همسرم و عمه ی کودک درونم که برای بدرقه ما سختی و نا همواری جاده چالوس را به جان خریده بود راهی فرودگاه مهر آباد شدیم .سالن فرودگاه مملو از مسافرین سراسر ینگه دنیا بود چهرها همه خسته و خواب آلود اما من نه خسته هستم و نه خواب آلود پر از دلتنگی ام .پر از اضطراب .پر از دلهره .پر از بغز فرو برده .پر از اشکهای نریخته .

 

مرتب به این طرف و آن طرف نگاه میکنم به چهره ها به اینکه چرا هیچ کس مضطرب نیست چرا هیچ کس دلتنگ نیست .در به در به دنبال بهانه ای برای گریه کردن هستم . ناگهان خانواده ای را می بینم که چند نفری جلو تر از من ایستاده اند و بستگانشان را در آغوش گرفته اند و زار زار گریه می کنند . با دیدن آنها ناگهان بی اختیار اشکهایم شروع به باریدن می کند .سعی میکنم به پشت سرم نگاه نکنم که مادر همسرم و عمه ی کودک درونم متوجه بارش اشکهایم نشوند.هر یک نفر که به جلو  میرود  من همچنان که اشکهایم در حال باریدن است سخت در حال اندیشیدنم .اندیشه ای که لحظه ای مرا رها نمی کند .اندیشیدن به ینگه دنیایی که قرار است قدم به او بگذارم .به سرنوشت نامعلوم و نامفهومی که در انتظارم است .به خانه ای که قرار است در آن زندگی کنم . به همسرم که قرار است عمری را با او سر کنم و هیچ تجربه زندگی مشترک با او را ندارم . به کودک درونم که در اثر یک بوسه زود رس عاشقانه در یک همخوابگی زیبای شبانه در یک شب مهتابی تابستانه بوجود آمده.

 

بعد از خداحافظی از مادر همسرم و عمه کودک درونم و گرفتن سفارشات لازم برای مراقبت از خودم و کودک درونم و همسر ینگه دنیایم از آنها جدا میشوم و به سالن کنترل پاسپورت و نهایتا سوار شدن به هواپیما حرکت میکنم.

 

ساعت 7:45 صبح فرودگاه مهر آباد وطن را به قصد فرودگاه شیک ینگه دنیایی ترک میکنیم .مهماندار هواپیما ضمن گفتن عرض ادب و احترام به ساحت مقدس شهیدان و ضمن داشتن آرزوی سفری خوش برای مسافرین و گفتن درجه حرارت و میزان ارتفاع و مدت زمان پرواز و دادن نام و نشان خلبان و سر مهماندار و نشان دادن همان ماسک اکسیژن قلابی همیشگی که تا حلا جان هیچ کس را نجات نداده و گفتن همه این موارد به دو زبان وطنی و ینگه دنیایی بالاخره هواپیما از خاک وطن بلند میشود .

 

از شدت بی خوابی چند شب گذشته که حسابی خسته مان کرده من و کودک درون از فرط خستگی بیهوش میشویم .یک ساعتی مانده به ینگه دنیا از خواب بلند میشویم .قبل از حمله ور شدن لشکر غم و غصه سعی میکنم خودم را آرام کنم و کمی به خودم برسم سعی میکنم به لحظه دیدار من و کودک درونم و همسر ینگه دنیاییم فکر کنم .

 

بلاخره مجددا سر مهماندار پشت میکروفن قرار میگیرد و ضمن داشتن آرزویی خوب در حین سفر و گفتن ساعت و درجه حرارت و.........هواپیما در فرودگاه ینگه دنیا به زمین میشینه این بار بر خلاف زمان بر خواستن از وطن پر از شوق دیدنم و پر از بو سیدنم پر از آغوش کشیدنم.

 

بعد از گرفتن اسباب و وسایل زندگی ینگه دنیاییم راهی سالن انتظار می شوم .در میان ازدهام  آغوش کشیدنها و بوسیدنها از نوع کاملا ینگه دنیایی به دنبال همسری با قدی متوسط موهایی کاملا مجعد و عینکی گرد و ساده تر بگویم با تفاوتی بسیار ناچیز به دنبال همسری شبیه عینکی عزیزم در مدرسه موشها میگردم.

 

در گیرو دار پیدا کردن تلفنی هستم که به او زنگ بزنم . که یکدفعه از دور و در میان پراکندگی جمعیت مرا صدا میکند .دوان دوان با شاخه گل رزی که در دست دارد به سراغمان می آید.از دیدن کودک درونم متعجب و هیجان زده است و صد البته میدانم که مثل من نگران .بعد از بوسیدن و بوئدن و آغوش کشیدن و کمی گفتگو اندر احوالات یکدیگر راهی منزلی شدیم که او هم چون ما منتظر دیدن ما است .

 

بیش از این سخن را طولانی نکنم تا مبادا از حوصله کسی خارج شود .و اما امروز 2 سال است که که ما در کنار یکدیگر هستیم و امروز آن کودک درونم تبدیل به پسرک بیست و یک ماه ای گردیده که دیگر نگران به دنیا آمدنش نیستم خوشبختانه طبق لطفی که به من شده پسرکم که امروز دیگر دارای نامی است در کمال صحت و سلامتی است .و روز به روز شاهد پیشرفتش هستم .که انشاا...بعدا مفصلا شرح حالش را خواهم گفت .و همسرم که خود خدائی است و دنیایی را به من هدیه داده که باور کردنش هنوز برایم مشکل است که گفتن شرح حال و توصیف خوبیهایش شاید که در هزاران پست هم نگنجد و زندگیم که شرح آن شاید در گنجینه های شعر شاعران باشد و وطنم و خانواده ام که در کمال سلامت هستند و هر از چند گاهی که زمان اجازه دهد و جیبمان عنایتی کند به دیدنشان میروم .و نهایتا زندگیم بدون غربتش به شیرینی یک سیب سرخ است و غمم جزء دوری عزیزانم و سلامتی آنها چیز دیگری نیست.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱ساعت۱:٥٤ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()