fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 
معرفی نامه
م.ج هستم.زاده شده در دهمین روز از مرداد ماه 1360.شهر شیراز از مادری خانه دار و پدری فرهنگی چند سالی شبها با صدای زوزه سگها و آسمان صاف خوابیدم و روزها با صدای زنگ ساعت روستائیان( خروس)ازخواب بیدار شدم.بودن در کنارشان سعادتی بود که خیلی زود گذشت.بعد از آن بودن در کنار همشهریانم را تجربه کردم مدرسه رفتم درس خواندم و بیشتر از آنکه از درس چیزی یادم بماند جزئیات آن یادم مانده .درس خواندم که مجبور نشوم در کوچه بشینم و با زنان همسایه سبزی پاک کنم و گپ بزنم این جمله  را معمولا معلم ها میگفتن شاید خبر نداشتن که روزی سبزی خوردکن به وجود میاد و نیازی به در کوچه نشستن نیست.مدرسه را گذراندم .موسیقی خواندم و اما موسیقیدان نیستم.فقط چند سالی سعادت بودن در کنار موسیقیدانان را داشتم .عاشق شدم و عاشقم شدن .آزمودم و آزمودنم .خطا کردم و خطا کردم تا تجربه بدست آوردم راهی که همه همسن وسالهای من باید طی کنن.قسمت شد و عاشق شدم سرنوشتی که به دنبال همه هست انتخابی درست سرنوشتی زیبا همراه با پستی و بلندی های خودش و بالاخره نیمه ناقصمان را کامل کردیم با زیبایی هر چه تمام تر و آنچه که باید به این زیبایی رنگ می داد آمد و همه چیز زیباتر و کامل تر شد.
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٩ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()