fantazi

شاید نوشتن تنها فانتازی ذهن من باشد.
 

  

٢۵آذر روز ملی مادر

سالها از سختیهایت میگذرد نمی خواهم یادآورسختیهایت باشم .سالهاست از شکستت در نبرد با عشق میگذرد نمی خواهم روایت گر نبردت باشم .سالهاست از فداکاریت برای بودن تنها پسرت می گذرد نمی خواهم چگونگی فداکاریت را بگویم چون نمی توانم.سالهاست از کار کردنت میگذرد نمی خواهم خسته نباشید بگویم چون زبانم قادر به بیانش نیست و دستانم یارای نوشتنش را ندارد. سالها از ریختن اشکهایت میگذرد نمی خواهم آنها را جمع کنم چون در این خشکسالی نعمت است.سالهاست از تهرانت میگذرد نمیخواهم  تنهایت را بیادت بیاورم.سالهاست از درد پا نالانی نمی خواهم دویدن هایت را بگویم. چین و چروکهایت سالهاست هستند نمی خواهم برای هزارمین بار تقدسش را یادآوری کنم.سالهاست قلبت با قرصها آشناست نمی خواهم از آشنایش بگویم چون نمی خواهم رازت را بگویم .نمیخواهم از دردها و رنجهایت بگویم .می خواهم از قداستت بگویم .از بزرگیت .ازعزمتت.از مهربانیت.ازبخشندگیت.ازتربیتت.از صفای خانه ات.ومیخواهم با کمال غرور بگویم این روز متعلق به تواست توئی که مطمئنا در قلب بهشت واقعی قرار خواهی داشت و اگر چنین نباشد به عدالتش شک میکنم .این روز متعلق به چون توئی است که سخاوتمندانه همسرم را به من بخشیدی.پاینده باشی تا ما سربلند باشیم.

و تو که نمی دانم چگونه از بزرگیت بنویسم .از کجا شروع کنم و در کجا به پایان برسانم نمیدانم مرگ کدام عزیزت را بگویم و یاد کدامشان را گرامی بدارم .نمیدانم کدامین صبرت را ارج نهم و کدامین معصومیتت را قرب .نمیدانم تو را بزرگ بدانم یا بزرگان را تو بنامم .نمیدانم از مرگ تنها پسرت بگویم و آزمایش شدنت از مرگ دو دختر تازه عروست و صبوریت از مرگ دامادت و گذشتت و یا از مرگ همسرت و تنهایت .ولی میتوانم از ایستادگی و استقامتت بگویم .از خندهای معصومی که نیش خندی به دنیا بیش نیست.از ایمانت که چنان قوی است که میدانی امانتها را بازگرداندی و هراسی نداری جزء غم دلتنگی .ساده و بی آلایش چون خودت بگویم بزرگی .این روز متعلق به بزرگی چون تو است مطمئنم بزرگی تو را با هیچ چیز و در هیچ کجا نمی توان نوشت عمه صغرای عزیز روزت گرامی باد.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٥ساعت٤:۳٢ ‎ق.ظتوسط م.ج | فانتازیهای شما ()