با صدای یک زنگ

 

از شما چه پنهان چند وقتی بود که شدیدا دلتنگ بودم دلتنگ خاطرات وطنی دلتنگ روزهایی که گذشت و رنگ لعابی موافق تر با طبیعت داشت و امروز از آن خاطرات تنها عکسهایی منتاژ نشده و تعدادی فیلمهای کوتاه چند دقیقه ای و یا چند ثانیه ای که همه و همه محصول مشترکی  است ساخته و پرداخته ذهن و عقل و مغز و روح و روان به کارگردانی احساس و عشق و عاطفه که در ذهنم به یادگار مانده است .

 

در گیر و دار همین احساس دلتنگی بدنبال سنگ صبوری بودم تا بگونه ای سر صحبت را باز کنم و خاطرات گذشته ام را از نو باز سازی کنم .

 

اینقدر دلتنگ بودم و نیاز به گفتن داشتم که چگونگی فضای گفتگو اصلا برایم مهم نبود .مهم نبود که پشت یک میز  ساده بنشینم با یک لیوان چای داغ یا در کافه ای شیک باشم با یک لیوان قهوه اصیل همراه با طعم و بوی مناسب .مهم برایم گفتن خاطراتم بود .مهم مرور و بازساری دلتنگیهایم بود. 

 

خوشبختانه فرصتی دست داد و زمان و مکانی مهیا شد و سنگ صبوری آشنا پیدا شد که خود شاهد خاطرات و دلتنگیهایم بود .که با او به صحبت بنشینم و از خاطرات تلخ و شیرین گذشته با او بگویم .

 

بر خلاف آنچه که تصور میکردم و انتظارش را داشتم یک محیط کاملا مناسب برای گپ و گفتگوی مادر و فرزندی برای گفتن خاطرات و دلتنگیها بوجود آمد فضا و محیط و نور همه و همه چنان بود که انگار همه آن خاطرات همین دیروز بود .

 

در حالی که مثل گذشته ها سرم را روی پاهای مادر قرار دادم   از او خواستم که مثل گذشته ها با نوک انگشتانش موهایم را نوازش کند آرام آرام و منمن کنان شروع به گفتن دلتنگیهام کردم.

 

 

مادر با وجود اینکه دارای یک تخت سفید بزرگ از نوع دونفره هستم که شبها میتوانم براحتی روی آن بچرخم و از آن به پائین پرت نشوم ولی هنوز دلتنگ آن تخت سفید کوچک بچگیهایم با نردهای بلندش هستم که هر روز برای بیرون آمدن از آن باید از شما کمک میگرفتم.مادر یادتون هست?

 

مادر با وجود هزاران دوستی که دارم از انواع مختلف با رنگها و نژادها و زبانهای گوناگون که هزاران راه و روش و مطلب و مد و شیوه عشوه آمدن و پز دادن و ارزان خریدن و گران فروختن و امروز سلام و فردا روز دگر هیچ.به من آموخته اند. اما مادر هنوز دلتنگ سمیه و ماهزاده و پروانه همکلاسیها و دوستان زمان دبستانم هستم که با صداقت روستائیشان هر چه صفا و صمیمیت و سادگی بود به من آموختند .که امروز اگر ذره ای از آن سادگی و صمیمیت در وجودم باشد همه و همه یادگاری از آن دوستهای قدیمی است .

 

مادر با وجود اینکه امروز خانه شما از هر طرف به یک نانوائی راه دارد و هنگامی که آدم از کنار هر کدام از این نانوائیها عبور میکند طعم و بوی هر کدام از نانها اشتهای هر رهگذری را باز میکند و تازگی و داغی هر کدام از آنها در هیچ کجای دیگر دنیا یافت نمی شود حتی در این غربت با هزاران فروشگاه و سوپر مارکت و غیره حتی یک نانوائی و یک نان داغ وجود ندارد.ولی مادر من هنوز دلتنگ نانهای محلی مادر نگهدار آن زن جوان روستایی هستم که تقدیر همسرش را خیلی زود از او گرفته بود و او برای امرار معاش خود و خانواده اش مجبور به پختن نانهای (تنک )محلی بود .که هر روز بعداظهر روی سبد گرد حصیری آنها را روی سر می گذاشت و خانه به خانه راه می پیمود تا با فروش آنها یک روز دیگر شکم خانواده اش را سیر کند.و ما هم یکی از آن خانه هایی بودیم که با خرید حاصل دسترنج او نیاز مصرف نان خانه را بر طرف میکردیم.

 

مادر دلتنگ مینی بوس حاجی آقا پیر مرد زحمت کشی هستم که هر روزه برای ایاب و ذهاب معلمین سختی راه شیراز به روستا را به جان می خرید و من تا رسیدن به مقصد طول راه را باگفتگو و گاهی شیطنت با همکاران پدر میگذراندم به همین دلیل هیچ گاه سختی و سرمای راه را احساس نکردم .

 

مادر دلتنگ خانه قدیمی مادربزرگ هستم با پنج دریهای بزرگش و پستوهای پر از یادگاری پدر بزرگ .سفره قرمز رنگ هفت سین مادر بزرگ با گلهای طرمه اش که یادگاری اولین شیرینی زندگیش با پدر بزرگ بود.دلتنگ باغچه کوچکش با درختهای بزرگ پرتقال و نارنگی و انجیرش هستم .دلتنگ سفره نهار سال نو مادر بزرگ هستم با آن همه تنوع و برکت و سلیقه و لطف و صفایی که در آن بود و آن همه آدم که سر آن سفره می نشستند که هر کدام از آن آدمها خود به تنهایی دلتنگی بزرگی هستند.

 

مادر دلتنگ تابستانها و باز کردن پنجره اتاقم هستم به امید آنکه نسیمی خنک دزدکی و مهربانانه وارد اتاقم شود و نرم نرمک صورتم را نوازش دهد و در همین میانه نسیم مهربان دزدکی صدای شادی و حلهله عروسی همسایه کوچه پشتی را با خود به اطاقم بیاورد و من را تا خود صبح غرق در شادی و رویا کند.

 

مادر دلتنگ دوران دبیرستانم هستم .دلتنگ کوچه پر از درخت مدرسه دلتنگ درختان صبوری که سالها راز دخترکان این کوچه را در قلب تنو مندش نگه داشته بود.دلتنگ بابای مدرسه هستم که با آن ساعت قدیمی اش زمان دیر رسیدنم به مدرسه را نشان می داد .دلتنگ ساندویچهای کالباس دست ساز بابای مدرسه با طعمی که نامش را فقط خود او می دانست و با آن نام و طعم در هیچ کجای دنیا چنین ساندویچی وجود ندارد.دلتنگ معلم ریاضی ام هستم که با آن همه ابهتی که داشت هرگز دوستش نداشتم .دلتنگ نشستن روی صندلی حیاط مدرسه در میانه پائیز هستم برای ذخیره کردن کمی آفتاب پائیزی.

 

در میانه های گفتن یکی یکی دلتنگیهایم بودم و از دراز کشیدن روی پاهای مادر و از نوازشی که موهایم را هر لحظه به سمتی می کشاند غرق در شادی بودم که به یکباره با صدای زنگ تلفن کاخ دلتنگیها و خاطراتم فرو پاشید و من از خواب پریدم.

 

کور مال کور مال در حال خواب و بیداری تلفن را برداشتم با صدایی خواب آلود به مانند صدای همین خوانندهای لوله ای خوان گفتم الو....

 

مادر ضمن یادآوری ساعت و اشاره به اینکه میانه روز است با صدایی متعجب از من پرسید خواب بودی?

 

با همان صدای لوله ای پاسخ دادم نه مادر در حالی که سرم را روی پاهای شما قرار داده بودم در حال گفتن دلتنگیهایم بودم .

 

 کمی به خودم آمدم و متوجه شدم که چقدر دلتنگ همین صدایی هستم که هر روز دارم از پشت این سیمها میشنوم و توان بغل کردن و لمس کردن و بوئیدن او را ندارم.

 

مادر پرسید دلتنگ چه چیزی هستی?

آب دهنم را خوردم و با صدایی که حالا کمی واضح تر شده بود پاسخ دادم :

 

مادر دلتنگ شما و دلتنگیهایتان هستم.

 

 

 

/ 9 نظر / 20 بازدید
هاله مامان ارشیا

سلام عزیزم خوبی؟چه پست قشنگی بود[ماچ]انشالله هر جا هستی خوش باشی.عید من بوشهر هستم عزیزم خیلی خیلی خوشحال میشم اگه اینجا هم بیاین[قلب]انشالله که سفر خوبی داشته باشین[لبخند]

لیلی مامان یونا

سلام الهی دلم گرفت دوری از مادر خیلی سخته من با اینکه فقط 5 ساعت راه بیشتر تا مامان فاصله ندارم بازم وقتی دارم ازش جدا میشک اشکام جاری میشه انشالله که سلامت باشی خانمی چاره ای نیست من عید احتمالا اهوازم خیلی دوست دارم ببینمت ای کاش شما می اومدی اهواز برات خصوصی گذاشتم

آیدا مسروری

الهی من دور دلتنگیات بگردم[ماچ] خدا رو شکر دیگه چیزی نمونده که بیای و همگی دورت رو بگیریم و وقت نکنی سرتو بخارونی...[چشمک] بعدم مثل مسیح بگی: shit !!!کی میشه برگردم ؟![خنده] منتظرتیم خانومی...بیصبرانه[قلب] به خاطر تو اگه شده دیلمم میام[بغل] با اینکه تصمیم داشتم امسال نرم[لبخند] دوست دارم.مانی گلم رو ببوس[ماچ]

نسیم

قربونت برم دوست عزیزم. دوری سخته ولی گاهی شاید در بین این دلتنگیهات لبخندو آغوش یه دوست بتونه آرومت کنه.پس[لبخند][بغل] درسته شکلک هستن ولی مریم جونم با تمام وجودم واست فرستادمشون[ماچ] امیدوارم خیلی زود فرصت دیدن مادرت رو پیدا کنی. در ضمن مرسی که پستهامو خوندی[بغل]

سارا

[ماچ]سلام عزیزززززززززززم داری میای ایرااااااان[چشمک]مرسی که اومدی پیشم.منم فردا آپ میکنم حتما بیا پیشمون.ولنتاین تو هم مبارک باشههههههههههههههه[ماچ]این پستت خیلی قشنگ بود مثل همه ی پست قبلیات.منم با وجودی که پیش عزیزانمم بعضی وقتا دلتنگ میشم،نمیدونم چرا[ناراحت]چه برسه به کسی که خیلییییییییی دوره.ایشالا زودتر میای و این دلتنگیها تموم میشه[قلب]

امین + حامد = حامین

(با لحجه مشهدی بخوانین) سیلام، مو حامین-اوم... می گم ها خیلی وب لاگ خفنی درین... اوف اوف اوف چه لطیف می نویسن... خول رفتم... ----- (ادبی بخوانید) اگر کسی بلندپروازی هايی دارد که در تهران و تبريز و مشهد و شيراز جواب نمی گيرد طبيعی است که تن به مهاجرت بدهد و فرصتهای موجود در سرزمين های ديگر را بيازمايد. گمان می کنم به همین دلیل "مشترک" امروز من و شما در هجرت زندگی می کنیم. همچنین از دیدگاه من وطن محدود به ناحیه جغرافیایی نیست که انسان در آن زاده می شود بلکه وطن جایی است که انسان در آن "خلق" می کند. ----- (دوباره با لحجه مشهدی بخوانین) هی هی بهت گیر کق دادم... ----- (دوباره ادبی بخوانید) خواندن فانتزی هاتان را به دیگران توصیه خواهم کرد. اوقات خوش حامین

ساناز مامان دانیال

سلام مریم گلم تو لطف داری خیلی زیاد [ماچ]